تنها یک مسابقه

همان طور که میدانید سری سوم آکادمی گوگوش2013 از شبکه انگلیسی من وتو آغاز شده و طبق معمول مخاطبان زیادی را به خود جذب کرده.

اینکه این شبکه انگلیسی چه هدفی را دنبال میکند جای خود دارد .

جای خود دارد که اصلا این شبکه با نام گوگوش مخاطب جذب کرد .

جای خود دارد که حتی نام این شبکه بر گرفته ی یکی از ترانه های گوگوش است.

اما ساده لوحیست اگر از کنار این دیدنیها به راحتی بگذری و ندانی اندر خم این ماجرا چه میگذرد .

ساده لوحیست اگر باور کنی  هدف این آکادمی تنها یک مسابقه است!!!

اولین پیام این آکادمی چیزی نیست جز اینکه دنیا محل خوشگذرانی و

خوش و بشهای دائمیست و هدف انسان همین است(پوچ گرایی)

دومین پیام : اختلاط راحت زن و مرد هنرجو و بوسیدن و بقل کردن هم دیگر

 از سر دوستی وعادی جلوه دادن روابط دختر و پسر .

سومین پیام : با هر دین و هر اعتقادی می توان این جا کنار هم جم شد حتی با روسری!

از کنار این پیامها که بگذریم ساده لوحیست که باور کنیم

که شرکت کنندگان این آکادمی بر حسب اتفاق کارت طلایی گرفتن 

تا خانم گوگوش آنها را باز گزینش کند !!!

کافیست یادآورشویم  که جناب رها اعتمادی مجری آکادمی مگر آوش دوست شما نبوده؟!

این هم نمونه عکس مربوط به سالیان پیش .

و مگر شما برای ایشان ترانه لیلی را نسرودی؟!

پس چه شد که او وقتی کلیپ لیلی اش نگرفت به آکادمی شرکت کرد

و از قضا مورد تایید بابک سعیدی و هومن خلعتبری وخانم گوگوش قرار گرفت؟!

ساده لوحیست اگر نپرسیم جناب بابک سعیدی که روزگاری در بند

مرحوم ناصر عبداللهی می نواختی

آیا باز هم اتفاقی مهران به آکادمی گوگوش پا گذاشت و شما اتفاقی

به ایشان کارت طلایی دادی و اتفاقی خانم گوگوش ایشان را پذیرفت

قبول مهران با رای مردم اول شد چون صدای زیبایی داشت.

اما جناب بابک سعیدی آیا مهران هم بند شما و جزو گروه ناصر عبداللهی در ایران نبود!!!!

از تمام این حرفها بگذریم وجود ارمیا در آکادمی جریانش چیست ؟

که یک خانم که مسلمان  که معتقد به حجاب است را پذیرفته اید؟

درصورتی که بارها در این شبکه توهین به حجاب زن مسلمان کرده اید!

باشد اصلا قبول شما دموکراسی را رعایت میکنید .

اما می توانم از این خانوم سوال کنم فلسفه باور شما به حجاب چیست؟

چگونه خدا و آیاتش را تفسیر میکنید که صورتتان آرایش کامل دارد

گردنتان مشخص است و صدایتان آزاد که نامحرم بشنود .!!!

شگفت انگیز است که وقتی این شبکه با این خانم مصاحبه میکند او در پاسخ می گوید منافاتی ندارد .

من آمده ام بگویم دین جدا از غم است و همش در عزاداری خلاصه نمیشود!!!

و باز وقتی از این خانم سوال شد که آیا در قرآن گفته نشده که صدای زن حرام است؟

با قاطعیت تمام پاسخ داد ؟درهیچ کجای قرآن چنین آیه ای نیامده!

آیا این خانم ارزش زن مسلمان را زیر سوال نمی برد ؟

آیا این خانم به شعور زن مسلمان توهین نمیکند!

آیا این خانوم تا حالا ازخود نپرسیده اگر چنین چیزی در اسلام بوده

چرا تا الان خوانندگان زن محجبه نداشته ایم!

اصلا تعجب برانگیز نیست که این شبکه اقداماتش بسیار موزیانه است.

واصلا تعجب برانگیز نیست که از نردبان گوگوش بالا میروید برای رسیدن به اهداف خود.

و خیلی تعجبات دیگر که از حوصله خارج است

 حال بازهم بی خیال ما باور میکنیم که آکادمی گوگوش تنها یک مسابقه است!

 نویسنده:آزاده

قطار

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

"قیصر امین پور"

مبحث اخلاق بخش سوم

سلام دوستان مبحث سوم اخلاق از خانم شیده کامکار رو براتون تهیه کردم امیدوارم دوست داشته باشید.مبحث اخلاق شاخه های مختلفی داره که من در اینجا اخلاق محیطی و جنبه های دیگر را انتخاب کردم که امیدوارم دوست داشته باشید.

خانم کامکار اشاره میکنند به معلم کشاورزی که در روستا داشتند به نام خانم ریحانه ساجدی

ایشان میگویند: وقتی معلمم برای اولین بار بهم یاد دادن که چگونه گیاه نعنا را بکارم متذکر شدن که باید یک چیزی مهرگیاه نعنا کنم !

گفتن :گیاه نعنا گیاهی نیست که دیگه لازم باشه بکاریش . یک سال که بکاریش این دیگه توخاک می مونه وسال بعد خودش برات نعنا میده

معلمم گفت:این میخواد همیشه تو خونت باشه دلگرم باشه مثل زنی که مهریه اش میکنی باید یک چیزی مهر گیاهی که همیشه تو خونت می مونه بکنی.

بعد من آهسته گفتم خوب من این درخت نارنج که بالاسر گیاه نعناست مهرش میکنم .

معلمم گفت :بلند بهش بگو بزار بشنوه.

خوب دقت کنید دوستان تو هر مسئله ای در زندگی که دنباش باشید قضیه اخلاق رو میبینید.

مبحث بعدی:

خانم کامکار در ادامه بحث می فرمایند:

امام جعفر صادق فرمودند:خدایا رزق من قرار بده قرائت قرآن را

ما روزی رو فقط چیزهایی میدونیم که فقط باید بخوریم یا استفاده کنیم

درحالی که این بزرگواران دارند به ما میگویند که روحت هم احتیاج به تقضیه داره ها!

غذای اصلی روح اخلاقه

پیامبر می فرمایند: من نیامدم مگر اینکه مکارم اخلاق را تمام کنم.

دوستان خیلی جاها کم لطفی میکنیم و مودب نیستیم .مودب بودن تنها به این نیست که کلام نادرستی از دهان کسی در آید .یک جاهایی آنقدر بی اعتناییم به هم که حاضریم یک کسی بهمان فحش دهد اما بی اعتنایی نکند.

باید تکلیف خودمان را با زندگی مشخص کنیم که می خواهیم روایت گران اخلاقی باشیم یا تصویر سازان اخلاقی؟

چرا که روایت گر تنها میگوید مثلا این کار بد است یا خوب (فقط باید نباید میکند)

اما تصویر ساز در کنار اینکه تذکر کوچک می دهد کاری میکند که در عمل نیز رفتارش اخلاقی باشد.

پیامبر فرمودند: کاملترین مردم از نظر ایمان کسی است که اخلاق نیکو دارد.

و باز پیامبر می فرمایند:

نخستین چیزی که در ترازو قرار میگیرد خلق نیک است.

خیلی حساب کتاب سختی ها !

ببینید من حتی می توانم باشما دعوا کنم آن هم با خلق نیک

چرا که مادر وقتی بچه اش را دعوا میکند به دلیل اینکه دوستش دارد این کار را میکند .

پس یادتان باشد در هر کاری که میکنید باید نیکخویی همراهش باشد .

در ضمن لبخند یادتون نره.   

 ادامه دارد........................

بخشی از سخنان سرکار خانم شیده کامکار روانشناس برنامه تصویر زندگی

 

تنها برای غربتم

 

سلام آقا جان حال ما که خوب نیست! انشالله که شما خوبی.

آقا قلبم ؟نه!سرم ؟نه! دستم؟نه نه نه نه..........................

روحم درد میکند .

روحم درد میکند وقتی هیچکس مقصودم را باورنمیکند.

باور نمیکند و متهم ردیف اول میشوم.

در جبهه باطل مجبورم خفه خان بگیرم چرا که حرف زدن با آنها خیال باطل است

آقا آنان چنان از باطل خود دفاع میکنند که به راه حقم شک میکنم!!!

اصلا جنس حرفهای من را نمی فهمند.

آنان متهمم میکنند که من عقب مانده ام!مدرن نیستم !املم!و هیچ بارم نیست!

آقا تو بگو من عقب مانده و املم؟!

بحث اینجا تمام نمی شود

درجبهه کمی حق و باطل نیز خفه خان میگیرم چرا که باز متهمم

که اگر حرف بزنم تو دهانی می خورم

چرا که تجربه دیگران زیاد است و چهار پیرهن از من بیشتر پاره کرده اند.

من را چه به این حرفها!

اما بحث این جا نیز تمام نمی شود

که تنها دلخوشیم به جبهه حق بود اما آنان نیز من را متهم کردن ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 و مهرمحکم تری برلبانم زدن تا خفقان بگیرم

چون فکرشان این است باورشان این است که منه تازه مسلمان را چه به اندرز؟

با زبان بی زبانی بهم میگویند تو برو و خودت را اصلاح کن به کسی درس دین نده.

چهار کتاب علم و معرفت ورق زده ای حال خودت را آیت الله می بینی؟ نکنددختر پیامبری؟!

تو برو امور خودت را اصلاح کن .به فکر تغییر خودت باش .

چرا تلاش داری انسانها را عوض کنی؟؟؟

و.............................................................

هزاران انگ دیگر به پیشانی ام زدن آقا صدایم در نیامد .

آقاجان به شما میگویم شما باور کن دلشکسته تر از اینم که دیگران را متقاعد کنم.

من هنوز از دو پای مسلمانی فلجم

اما دوست دارم کسی که لنگان راه میرود را تشویق کنم با اینکه خود ته چاهم.

دوست دارم در تلاش بندگی کردن دیگران از من جلو بزنند

آقا در تمام این سالها تلاش نداشتم دانسته های ناچیزم را به رخ کسی بکشم

 فقط احساس مسئولیت کردم

آقا به خدا باهاشان بد حرف نزدم

حتی در امر به معروفها..................

اما بد باورم کردن

بد ...................

آقا من نمی خواهم  کسی را عوض کنم که برداشت خیلی ها اینست

من فقط میخواهم رسم زندگی را به کسانی که کوچ پرستو را میفهمند یاد آورشوم

آقا هیچگاه نیتم بد نبود اما دلشکسته ام وقتی به من میگویند :

اشکال تراش

منفی باف

پر ادعا

جزئی نگر

بی گذشت

ایرادگیر

تو را چه به درس دین ............!

آقا گران برایم تمام میشود که هنوز من را نشناخته اند

نه من را نه نیتم را و نه جنس واژه هایم را

تو بهشان بگو من چه در بر دل خسته ام میگذرد .

آقا تو بگو من کجا حرف بزنم؟؟کجا؟کجا؟کجا؟

که حرفم خریدار داشته باشد؟

گاهی احساس میکنم منطقم غلط ترینهاست

از بس که جبهه حق و چه باطل یک عالمه استدلال برایم ردیف کردند  

تا بگویند تو اشتباه میکنی

باورم براین شده که دیگر منطق آنان صحیح است و من منطقی ندارم که دفاع کنم

من خیلی غریبم آقا

در پیشگاهت خودم را لوس نمیکنم

ویا نگاه پر ترحم نمی خواهم

میخواهم حرف بزنم حرف هایی که هیچ جا خریدار ندارد

شاید پیش شما مرحمی باشد برای سکوت زخم خورده ام

تا پاسی از شب اشک میریختم نه برای منطق بی دفاعم

 نه برای حرفهایی که

دیگران بارم کردن

 برای غربتم رنجیدم

تنها برای غربتم

رنجیدم کی و کجا  حرف حق را بزنم؟

به چه کس بگویم حرفهایم را که شبیه غده ی سرطانی شده این حناق همیشگی

آقا تو باور کن من هیچ نیستم و تلاش ندارم به کسی ثابت کنم کسی هستم

چون سرتا پا دیکته پرغلطم

شما باور کن حرفهای من از سر دلسوزیست

شما باورکن..........

یامهدی ادرکنی

 نویسنده:آزاده

دلنوشته های شهید آوینی

 
ولایت
همه اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بوده‌اند، و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد، مگر نيست؟ آيا ما به راستي دريافته‌ايم كه او كيست و چه مي‌گويد؟ آيا ما به راستي سر به فرمان او سپرده‌ايم و ديگر خودي درميانه باقي نمانده است؟ ما را با فلك‌زدگان راهي طريق هوي و هوس كاري نيست. آنان اين كشتي طوفان زده اقيانوس بلا را جزيرة غفلتي انگاشته‌اند، امن و امان، جاودانه و بي‌تاريخ، مگر اين سينه خاكي در دل اين آسمان لايتناهي، كه محضر خداست، به ناكجاآبادي بي‌خدا رسيده است. روي سخن من با آنان است كه هنوز محفل انس را رها نكرده‌اند، آنان كه هنوز دغدغه مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند واي بر ما اگر اين وصي خدا نيز در ميان ما غريب باشد... و مگر نيست؟مگر نه اينكه ما در انتظار بوده‌ايم در انتظار طالوتي كه در اين عصر حاكميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت،‌ در انتظار پير فرزانه‌اي كه در اين عصر جاهليت ثاني، از باطن يا ظلمات راهي به چشمة حيات بيابد؟ او آمده است آن كه مردانگي طالوت را با فرزانگي جمع دارد. اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست كه در كار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نكنيم. هرچند با عقل ما سازگار نباشد؟
 
 
 
امیدوارم این دلنوشته ی زیبای شهید آوینی
سکینه ی قلبی باشد برای یکشنبه سیاهی که گذشت
 
منبع:شهید آوینی- کتاب توسعه و تمدن مباني غرب-فردايي ديگر-راز خون
 

دهه فجر مبارک

 

یاد آن روزی که بهمن گل به بار آورده بود

و آن زمستانی که با خود نوبهار آورده بود

یاد باد آن دل تپیدن های مشتاقان یار

و آن عجب نقشی که آن زیبا نگار آورده بود

منکران گفتند با یک گل نمی گردد بهار

لیک ما دیدیم، یک گل صد بهار آورده بود

دهه شکوهمند فجر مبارک باد

خدا را شکر

خدا را شکر که هرشب صدای خرپف  شوهرم را می شنوم ،این یعنی او زنده و سالم است.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است،این یعنی او در خانه است

و در خیابان پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم ،این یعنی شغل و در آمدی دارم.

خدا را شکرکه باید ریخت و پاش های بعد مهمانی را جمع کنم،این یعنی در میان دوستان و اقوام خود بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم براین تنگ شده،این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم ،این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را پاک کنم ،این یعنی خانه ای دارم.

خدا راشکر که در مکانی دورتری،جای پارک برای ماشینم پیدا کرده ام، این یعنی هم توان راه رفتن

و هم ماشینی برای سوار شدن دارم.

خدا را شکر که سرو صدای همسایه را می شنوم ، این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم ، این یعنی لباس هایی برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هرروزصبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم ،این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی وقت ها بیمار میشوم ، این یعنی به یاد آورم که اغلب وقت سالم هستم.

خدا را شکر که خرید  هدیه های سال نو ،جیبم را خالی میکند ، این یعنی عزیزانی دارم

که می توانم به رایشان هدیه بخرم.

پس در همه حال خدا را شکر می گویم.

خدایا شکرت

تقدیم به مادرعزیزم

این نوشته و آهنگ وبلاگم  رو تقدیم به مادر عزیزم میکنم

دلم برایت تنگ شده مادر

کاش میدانستی چقدر دوستت دارم

دلم برایت تنگ است با اینکه هرروز تو را می بینم

کار من شده تکرار مکررات

تکرار دیدن تو اما غافل از تو

دلم میسوزد که خودت نمی دانی که در تب میسوزی

و من دم نمی زنم  راز نهفته تو را در مقابل دیدگانت

اما اشک می ریزم در خلوت خودم

اشک می ریزم

که تو در دور خود حصاری فولادی ساخته ای به اندازه تمام پیکرت

و رنگ پرواز را فراموش که نه محو کرده ای

دلم میسوزد مادر که تنها من می دانم تو در تب بیماریت روزی هزار بار جان میدهی

برای همین است که هذیان می گویی

گریه من از زخم زبان تو نیست

گریه من به حال توست که نمی دانی داری از دست میروی

و من تنها  شاهدپرونده روح پرپرشده ات هستم

شاهد روح پرپر شده ای  که افکارش مانند سوز زمستان در تلاطم ذهنش یخ زده

و جز موج منفی بر چیز دیگری سلطه ندارد

آری مادر من شاهد روح افسرده تو هستم وقتی خود را درخانه ات حبس کرده ای

و تنها راه رهایی خود را پختن و شستن و جمع کردن دیده ای

تا شاید روح زخمی ات را جلا دهی

و من با جان و دل تمام زخم هایت را مرحم می شوم اگر با زخم زبان زدن به من آرام میشوی

آرام میشوی وقتی مرا در وجودم حبس میکنی

آرام میشوی وقتی بال و پر دلم را که شوق بندگی دارد میشکنی

آرام میشوی که بند بند وجودم را پر از درد کنی

آرام باش مادر من می پذیرم چون روح زخمی تو را باور کرده ام

باور کرده ام که تو داری میشکنی وبرای اینکه کسی صدای شکستنت را نشنود من را سپر بلایت کرده ای

با جان و دل سپر بلایت میشوم  مادر

هرچند دلم شکست وقتی خواستم به خواسته ی بیمار تو تن دهم

و خود را قربانی روح آزارده ات کنم

رهگذر دوستی آن را درک نکرد و من را منفعت طلب دانست نه سپر بلا ی تو

ودر انتها مادر به خدا خواهم گفت:

  اگر بهترین آدم روی زمین باشم و مستحق بهشت

 به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.

نویسنده:آزاده