مَحرم مُحرم (بخش ششم)

سلام دوستان بخشی از سخنان خانم کامکار درمورد
ماه محرم و صفر را براتون حاضر کردم.

خانم کامکار میگویند:

من همیشه به این موضوع فکر میکردم که چرا میگویند امام حسین (ع) چراغ هدایت و کشتی نجات است؟ چرا لغت کشتی؟چرا از مرکب دیگری اسم برده نشده؟!پیش خودم فکر کردم روی آب جا پای شما سفت نیست!خیلی مطمئن نباشیم بابت کارهایی که داریم انجام میدهیم .خیلی مطمئن نباشیم که اگر این نذر را دارم برای امام حسین (ع) انجام میدهم و الله نذرم امام حسین (ع) است .نه اینکه خجالت بکشم که هئیت کنار خانه ی ما فلان کار را کرده و نکند بگن من کمتر از آن بوده ام! تو رو خدا این چشم و هم چشمی ها و این پذیرایی هایی که میشود را رعایت کنید من بعضی اوقات میبینم در مراسم امام حسین شیرینی میگردونند به عنوان پذیرایی؟!!! اصلاً اصل پذیرایی خرماست اما متاسفانه الان وسط خرما انقدر چیزهای مختلف میگذارند که لذت هسته در آوردن رو از آدم میگیرند!خواهش میکنم اون سادگی که ائمه از ما انتظار دارند رعایت کنیم.خیلی به خودمان مطمئن نباشیم !نکند خدایی نکرده جزو کسانی باشیم که وقتی چراغ را خاموش میکنند ما از یک ور دیگر بیرون رفته باشیم.

پایان مبحث مَحرم مُحرم

سخنان سرکارخانم کامکار روانشناس برنامه تصویر زندگی در سال89

از مادر تا مادر...!

امام خمینی فرمودند: 
نقش زن در جامعه بالاتر ازنقش مرد است برای اینکه زنان و بانوان علاوه بر اینکه خودشان یک قشر فعال در همه ابعاد هستند قشرهای فعال را در دامن خودشان تربیت می کنند .خدمت مادر به جامعه از خدمت معلم بالاتر است از خدمت همه کس بالاتر است و این امری است که انبیا می خواستند که بانوان قشری باشند که همه آنها تربیت کنند جامعه را و شیر زنان و شیر مردانی به جامعه تقدیم کنند

حال می توان با توجه به فرمایشات حضرت امام تفاوت فاحش 2مادر را حس کرد
 مادری که دنبال خوشی دنیابود و هست و نتیجه اش ...

و مادری که درپرتو اسلام بود و هست و نتیجه اش...

آری فرق است از مادر تا مادر...

همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید(مصطفی احمدی روشن)چطور می شود

بی تاب می شود؟
گله ای
حرفی …
اما مادر مصطفی چیزی نگفتو محکم ایستاده بود
پرسیدند حالا شما چه می کنید؟
به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت

«مصطفی دیگری تربیت می کنم» . . .

نقش خود را باور کن ای زن.

مَحرم مُحرم (بخش پنجم)

سلام دوستان بخش پنجم سخنان خانم کامکار درمورد ایام محرم و صفر رو براتون آماده کردم.

خانم کامکار می گویند :ما در جلسه ی گذشته گفتیم که جنگ در این ماه حرام است اول جنگ با خودمان را تمام کنیم اگر قرار است امر به معروف و نهی از منکر کنیم این انگشت اشاره یمان رو به خودمان باشد و بدانیم این معروف این لغت شناخته شده14قرن است که زنده مانده چطور زنده مانده؟یکی از روضه خوانها میگفت:اولین مسئولیت روضه این است که شما بتوانی تجسم کنیداین چیزی است که در روانشناسی به شما می گویند تجسم خلاق کن ،شما اگر تجسم کنید صحنه ی کربلا را آیا می توانید خودتان را آنجا ببینید؟می توانید باور کنید که بچه های آدم ،برادرزاده های آدم و یاران همه و همه از دست میرن و بانو زینب میگویند من چیزی جز زیبایی ندیدم؟!!!آخر مثبت اندیشی تا چه حد؟!هرکدام از ما به اندازه ی وسعمان مسئولیت داریم که بخوانیم کتابها را و بدانیم این شعور حسینی واقعیتی که بیان میشود در زندگی خودمان پیادش کنیم.من از قرآن آموخته ام که هدف زندگی رسیدن به یک چیز است شما باید نائل شوید مثل چتری که باز شود و شما زیر آن چتر قرار میگیرن،خداوند هدفش آرامش است که اگر نبود هیچگاه نمیگفت:الا به ذکرالله تطمئن القلوب.

پس دوستان شما وقتی زیارت عاشورا را می خوانید یعنی در ابتدای راه قرار گرفته اید چه از نزدیک زیارت کنید و چه از روی کتاب بخوانید.می دانید آداب ورود چیست؟می دانید وقتی به خودتان می گوید من می خواهم زینب گونه رفتار کنم من میخواهم جزو یاران امام حسین(ع)در امروز باشم مسئولیتم چیست؟ خوب پس حتما باید کتاب بخوانیم باید بدانیم چرا امام قبل از اینکه بخوان جنگ را شروع کنند موعظه میکنند ،امر به معروف میکنند باز هم دارن فرصت میدن ،من در این ایام میبینم بخاطر این روزهای عظیم خیلی مردم بهم فرصت می دهند که امیدوارم از این محرم به محرم دیگر برسد.

ادامه دارد..................

بخشی از سخنان سرکارخانم شیده کامکار روانشناس برنامه ی تصویر زندگی

یادی از شهید هسته ای مصطفی احمدی روشن


گفتند بیا رئیس ایران خودرو باش ، گفت : ((نه!)) گفتند توی

وزارت نفت پست بگیر ، گفت ((نه)) همین صنعت هسته ای
ماندن می خواهد . زرنگ بود مصطفی ، بوهایی شنیده بود .
بوی بهشت . نرفت و رسید .


نیمه ی شب ، از نطنز رسیده بود تهران . صبح هنوز حسابی
خسته بود که بلند شد . علیرضا را گذاشت روی دوشش و
با همسرش رفتند راهپیمایی . نهم دی بود . سال 88.


همسرش می گفت : ((قبل از عقدمان خواب دیدم ، هوا بارانی
است و من سر مزاری نشسته ام . روی سنگ مزار نوشته شده
بود((شهید مصطفی احمدی روشن))تقدیر خواب خوبی
برای داماد دیده بود .

فاتحه برای شهید عزیزمان از یاد نرود

شازده کوچولو

سلام دوستان نمی دونم تا حالا کتاب شازده کوچولو رو خوندید یا نه
امشب اتفاقی این کتاب رو باز کردم
 چه تلنگری جالبی به ما آدم بزرگهاست
بد نیست شما هم با من همراه شوید و بخشی از این کتاب رو بخونید
و البته نتیجه گیریتون رو حتماً در نظرات بگید.

شازده کوچولو کویر را از پاشنه در کرد و جز یک گل به هیچی بر نخورد .یک گل سه گلبرگه.
یک گٍل ناچیز.
شازده کوچولو گفت: سلام
گل گفت :سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید :آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود .این بود که گفت:
آدمها؟گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد.سالها پیش دیدمشان.
منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد.باد این ور و آن ور می بردشان،نه اینکه ریشه ندارند؟
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده
شازده کوچولو گفت:خداحافظ
گل گفت: خداحافظ.

تعلیم و تربیت در اسلام

استاد مطهری در کتاب( تعلیم و تربیت در اسلام)  خود می فرمایند:

امام کاظم (ع) خطاب به هشام گفتند: اگر تو گردویی داشته باشی و هرکس به تو می رسد بگوید چه گوهرهای عالی داری،قیمتش چند است؟همه ی مردم بگویند گوهر وقتی تو خود میدانی که گردوست نباید در تو اثر داشته باشد.هرچه می خواهتد بگویند.

عکس قضیه :اگر تو گوهری در دست داشته باشی و هرکس به تو میرسد بگوید این گردوها را از کجا آورده ای ، تو نباید ترتیب اثر بدهی.

استاد مطهری میفرمایند :پس نباید به قضاوت مردم تکیه داشته باشی.تو اول تشخیص بده که چه داری،واقعاً ملکات خودت چه هست،ایمانت چه هست، یقینت چه هست. اگر دیدی که چیزی نیستی،گیرم که مردم اعتقاد زیادی هم به تو دارند ،امر به خودت مشتبه نشود.به فکر اصلاح خودت باش.

عکس قضیه :اگر احساس میکنی که راهی که میروی راه خوبی است ، گیرم مردم تو را تخطئه میکنند،

نباید به حرف آنها ترتیب اثر بدهی.

نخواهم ماند در این تن خاکی

سلام دوستان اولین سالگرد باورهای طلایست ،

نمی دانم باورهای طلایی در این یک سال چه نقشی در زندگی شما داشته !

امیدوارم بابت تمام ضعف ها و کسری هایش عف کنید.

(نخواهم ماند در این تن خاکی...)

 نخواهم ماند در این تن خاکی

و پرواز را خواهم آموخت هر چند سخت 

هرچند غیر ممکن.....

و این منم که از غیر ممکن رنگی ممکن میسازم به تجلی باورهایم

باورهایی که در پستوی خانه ی دیانت خاک خورده

باید گردگیری کرد

از کجا نمیدانم

اما میدانم باید شروع کرد و غبارها را پاک کرد

نمی دانم ذره ذره یا پیوسته

اما میدانم هنوز فاصله دارم بین خود و شعارزدگی هایم

آری من فاصله دارم از خود و باورهای طلایی ام

باید به جنگ این غبارها روم

که اگر نروم رسوب میکنم

و حجم غبارها نه تنها باورها

بلکه طلا بودنم را از من میگیرد

و تنها رنگی که می ماند کاه گِل است

ومن نمی خواهم رنگ کاه گِل باشم

پس باید آغاز کنم در فصلی دوباره

نویسنده:آزاده

5+1

دوستان شما مذاکرات 1+5را چطور دیدید؟

آیا این سازش به نفع ما بوده؟ یا نبوده؟

دوست دارم دیدگاهتون رو بدونم.

خواهش میکنم شعر و مطالب بی ربط نفرستید جوابتون رو بگید

من فقط در اینجا بصورت کوتاه سخنان رهبری را در تاریخ 92/04/30براتون گذاشتم .

نظر شما هرچیز که باشد قابل احترام است.

در تاریخ 92/04/30رهبر ایران فرمودند:

"آمريكائى‌ها ميگويند ما ميخواهيم با ايران مذاكره كنيم. خب، سالها است كه ميگويند ميخواهيم مذاكره كنيم؛ اين يك فرصتى نيست كه براى ما به‌وجود آوردند. من اول سال گفتم كه خوشبين نيستم. در مسائل خاص، مذاكره را منع نميكنم - مثل مسئله‌ى خاصى كه در قضيه‌ى عراق داشتيم، و بعضى از قضاياى ديگر - ليكن من خوشبين نيستم؛ چون تجربه‌ى من اين را نشان ميدهد. آمريكائى‌ها، هم غيرقابل اعتمادند، هم غير منطقى‌اند، هم در برخوردشان صادق نيستند. اين چهار ماهى هم كه از آن صحبت ما گذشت، همين را تأييد كرد؛ موضعگيرى‌هاى مسئولان و دولتمردان آمريكا نشان داد كه همين مطلبى كه ما گفتيم - كه گفتيم خوشبين نيستيم - درست است؛ خود آنها عملاً اين را تأييد كردند. انگليسها هم يك جور ديگر، ديگران هم يك جور ديگر. تعامل با دنيا هيچ ايرادى ندارد، ما از اول هم اهل تعامل با دنيا بوديم؛ منتها در تعامل، طرف مقابل را بايد شناخت؛ شگردهاى او را بايد دانست؛ هدفهاى اساسى و كلان را بايد در مدّ نظر داشت. ممكن است دشمنى سر راه شما را بگيرد، بگويد از اينجا نبايد جلو برويد. سازش با او به اين صورت نيست كه شما قبول كنيد، برگرديد؛ هنر اين است كه شما كارى كنيد كه راهتان را ادامه دهيد، او هم مانع كار شما نشود؛ والّا اگر چنانچه توافق و تفاهم به اين معنا بود كه او بگويد شما بايد از اين راه برگرديد، شما هم بگوئيد خيلى خوب، اين كه خسارت است. توجه به اين جهات بايد از سوى مسئولين و دولتمردان وجود داشته باشد."

یاد زمستونهای قدیم بخیر!

سلام نمیدونم چرا یکدفعه حال و هوای زمستون زده به سرم یاد بچگی هام افتادم

چیزی تا زمستون نمونده!

بد نیست یک یادآوری گرم از روزهای سرد زمستونی در دوران بچگی مون داشته باشیم.


کیا با چراغ نفتی خاطره دارن؟

یادتونه تو زمستون وقتی برق میرفت از گرد سوز استفاده میکردیم؟

پیت نفت رو یادتونه؟چقدر بزرگترهامون تو صف وایمستادن؟!

یادتونه!لبو فروش رو میگم اما خدا شکر هنوز این یکی به تاریخ نپیوسته!

چقدربعد برف بازی چایی می چسبید!

اونم تو استکان های ساده و نعلبکی !من که همش چایم رو تو نعلبکی می خوردم!

آخ که چقدر عصرونه آش تو اون سرما میچسبید

خصوصا تو اون کاسه های گل سرخی.

کرسی رو چی ؟یادتونه؟ آخی مامان بزرگم همیشه کرسی میگذاشت!

یادهمه ی اون روزهای قدیم و آدمهای قدیمیش بخیر.

آدمهای قدیمی ای که خیلی هاشون الان کنار ما نیستن.

واویلا بر دل علی(ع)



و علی(ع) باز هم سرش را از فرط سنگینی مصیبت ها در چاه میکند

و همچنان راز دلش را ...گریه هایش را... با چاه در میان میگذارد ...

نه از درد زمان و سنگینی مصیبت های خود !!! علی این بار از درد من و تو گریه میکند ...

از درد من و تویی که نام او را سلسله وار و مادر زادی یدک کشیدیم ...

واویلا بر منه مادرزادی !!!!

واویلا بر من که نام علی را از میان اذان ها شنیده ام و دیگر هیچ...

واویلا بر من که علی را تنها نام فرزندم گذاشتم و دیگر هیچ....

وایلا بر من که علی را تنها در هنگام برخواستن صدا زدم و دیگر هیچ...

واویلا بر من که علی را تنها داماد پیامبر دانستم و دیگر هیچ...

وایلا بر من که علی را تنها در قاب دست بافت نصب شده بر دیوار خانه ی مادر بزرگم

یافتم دیگر هیچ....

و اویلا بر من که علی را تنها در شبهای احیا واسطه اش کردم و دیگر هیچ....

واویلا بر من که نام علی را از میان دارچین های شله زرد نذری ام دیدم و دیگر هیچ...

واویلا بر من که یک اهل سنت کتاب او را از بحر هست و من هیچ..و...هیچ...

دیگر هیچ ...................و ..........................هیچ........................هیچ

واویلا بر منه مادرزادی !!!!

و علی همچنان اشک می ریزد و داستان غربتش را با چاه میگوید.

واویلا بر دل علی.......

نویسنده :آزاده

(بچه شیعه های گل برای شنیدن حرفهای مولایمان علی(ع)

بیایید از امشب 2خطبه از نهج البلاغه را بخوانیم .)

به یاد همیشه با تو...

 

قبل از شهادتش بارها و بارها به من گفته بود برای شهادت من دعا کن، ولی آن روزهای آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد. من ناراحت می شدم. می گفتم: « حرف دیگری پیدا نمی کنید بگوئید؟» آخرین بار گفت:« نه خانم، من می دانم همین روزها شهید می شوم. خواب دیده ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه اش به تو نگاه می کردم، به بچه ها. شماها گریه می کردید و من نمی توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که من شهید بشوم. » انگار داشتند جانم را از توی بدنم می کشیدند بیرون. مستأصل نگاهش کردم. گفت: « خانم! شما را به خدا رضایت بدهید. » ساکت بودم. گفت: «خانم شما را به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) قسم، بگوئید که راضی هستید. » ساکت بودم. اشک تا پشت پلک هایم آمده بود، اما نمی ریخت. گفت: « عفت؟» یکدفعه قلبم آرام شد. گفتم: «باشد من راضی ام. »
یک هفته بعد شهید شد.