به یاد همیشه با تو...
قبل از شهادتش بارها و بارها به من گفته بود برای شهادت من دعا کن، ولی آن
روزهای آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد. من ناراحت می شدم. می گفتم: «
حرف دیگری پیدا نمی کنید بگوئید؟» آخرین بار گفت:« نه خانم، من می دانم
همین روزها شهید می شوم. خواب دیده ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست
مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه اش به تو نگاه می کردم، به بچه ها.
شماها گریه می کردید و من نمی توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که
من شهید بشوم. » انگار داشتند جانم را از توی بدنم می کشیدند بیرون. مستأصل
نگاهش کردم. گفت: « خانم! شما را به خدا رضایت بدهید. » ساکت بودم. گفت:
«خانم شما را به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) قسم، بگوئید که راضی هستید. »
ساکت بودم. اشک تا پشت پلک هایم آمده بود، اما نمی ریخت. گفت: « عفت؟»
یکدفعه قلبم آرام شد. گفتم: «باشد من راضی ام. »
یک هفته بعد شهید شد.
یک هفته بعد شهید شد.
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:13 توسط آزاده
|