تنها برای غربتم
سلام آقا جان حال ما که خوب نیست! انشالله که شما خوبی.
آقا قلبم ؟نه!سرم ؟نه! دستم؟نه نه نه نه..........................
روحم درد میکند .
روحم درد میکند وقتی هیچکس مقصودم را باورنمیکند.
باور نمیکند و متهم ردیف اول میشوم.
در جبهه باطل مجبورم خفه خان بگیرم چرا که حرف زدن با آنها خیال باطل است
آقا آنان چنان از باطل خود دفاع میکنند که به راه حقم شک میکنم!!!
اصلا جنس حرفهای من را نمی فهمند.
آنان متهمم میکنند که من عقب مانده ام!مدرن نیستم !املم!و هیچ بارم نیست!
آقا تو بگو من عقب مانده و املم؟!
بحث اینجا تمام نمی شود
درجبهه کمی حق و باطل نیز خفه خان میگیرم چرا که باز متهمم
که اگر حرف بزنم تو دهانی می خورم
چرا که تجربه دیگران زیاد است و چهار پیرهن از من بیشتر پاره کرده اند.
من را چه به این حرفها!
اما بحث این جا نیز تمام نمی شود
که تنها دلخوشیم به جبهه حق بود اما آنان نیز من را متهم کردن ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و مهرمحکم تری برلبانم زدن تا خفقان بگیرم
چون فکرشان این است باورشان این است که منه تازه مسلمان را چه به اندرز؟
با زبان بی زبانی بهم میگویند تو برو و خودت را اصلاح کن به کسی درس دین نده.
چهار کتاب علم و معرفت ورق زده ای حال خودت را آیت الله می بینی؟ نکنددختر پیامبری؟!
تو برو امور خودت را اصلاح کن .به فکر تغییر خودت باش .
چرا تلاش داری انسانها را عوض کنی؟؟؟
و.............................................................
هزاران انگ دیگر به پیشانی ام زدن آقا صدایم در نیامد .
آقاجان به شما میگویم شما باور کن دلشکسته تر از اینم که دیگران را متقاعد کنم.
من هنوز از دو پای مسلمانی فلجم
اما دوست دارم کسی که لنگان راه میرود را تشویق کنم با اینکه خود ته چاهم.
دوست دارم در تلاش بندگی کردن دیگران از من جلو بزنند
آقا در تمام این سالها تلاش نداشتم دانسته های ناچیزم را به رخ کسی بکشم
فقط احساس مسئولیت کردم
آقا به خدا باهاشان بد حرف نزدم
حتی در امر به معروفها..................
اما بد باورم کردن
بد ...................
آقا من نمی خواهم کسی را عوض کنم که برداشت خیلی ها اینست
من فقط میخواهم رسم زندگی را به کسانی که کوچ پرستو را میفهمند یاد آورشوم
آقا هیچگاه نیتم بد نبود اما دلشکسته ام وقتی به من میگویند :
اشکال تراش
منفی باف
پر ادعا
جزئی نگر
بی گذشت
ایرادگیر
تو را چه به درس دین ............!
آقا گران برایم تمام میشود که هنوز من را نشناخته اند
نه من را نه نیتم را و نه جنس واژه هایم را
تو بهشان بگو من چه در بر دل خسته ام میگذرد .
آقا تو بگو من کجا حرف بزنم؟؟کجا؟کجا؟کجا؟
که حرفم خریدار داشته باشد؟
گاهی احساس میکنم منطقم غلط ترینهاست
از بس که جبهه حق و چه باطل یک عالمه استدلال برایم ردیف کردند
تا بگویند تو اشتباه میکنی
باورم براین شده که دیگر منطق آنان صحیح است و من منطقی ندارم که دفاع کنم
من خیلی غریبم آقا
در پیشگاهت خودم را لوس نمیکنم
ویا نگاه پر ترحم نمی خواهم
میخواهم حرف بزنم حرف هایی که هیچ جا خریدار ندارد
شاید پیش شما مرحمی باشد برای سکوت زخم خورده ام
تا پاسی از شب اشک میریختم نه برای منطق بی دفاعم
نه برای حرفهایی که
دیگران بارم کردن
برای غربتم رنجیدم
تنها برای غربتم
رنجیدم کی و کجا حرف حق را بزنم؟
به چه کس بگویم حرفهایم را که شبیه غده ی سرطانی شده این حناق همیشگی
آقا تو باور کن من هیچ نیستم و تلاش ندارم به کسی ثابت کنم کسی هستم
چون سرتا پا دیکته پرغلطم
شما باور کن حرفهای من از سر دلسوزیست
شما باورکن..........
یامهدی ادرکنی
نویسنده:آزاده